Monday, December 29, 2008

9 دی

نی نی جون خوبی؟
مامانی این روزا حالش یه کم بهتره ، حالت تهوع کمتر شده
البته هوا خیلی آلوده است و برای تو خیلی بده نمیدونم چی کار کنم
دیروز رفتم هفت تیر و یه شلوار حاملگی خریدم البته امروز نپوشیدم ولی میپوشم
این روزا تحمل شرکت خیلی سخته
حالا فردا میریم دکتر تا یواش یواش بدونیم شما چی تشریف دارین
بعد هم یواش یواش بریم خرید کنیم براتون
جوجوی منی آخه تو

Tuesday, December 2, 2008

دوشنبه 11 آذر

سلام نی نی
امروز با مامانیت رفتیم بیمارستان پارس برای سونو و آزمایش که خدارو شکر تو سالم بودی خیلی خوشحالم
خدارو شکر هیچ مشکلی نداشتی یه ماه دیگه معلوم میشه که چی هستی عزیز دلمی تو
همه باید مواظبت باشیم.
میبوسمت جوجوی من.

Saturday, November 22, 2008

یکشنبه 3 آذر

سلام نی نی
چطوری؟ مثل اینکه مامانی یه کم سرما خورده از مامان بزرگت گرفته
همش از صبح دارم لیمو ترش و آب میخورم که حالم خوب بشه
این روزا خبر خاصی نیست دو هفته دیگه باید برم و سونو گرافی کنم و اینکه آزمایش بدم تا ببینم مشکلی نباشه امروز زنگ زدم بیمارستان پارس و وقت گرفتم گفت صبح بیا تا بین مریض بفرستیم تو
دیشب خواب دیدم که توی سونو گرافی میچرخیدی و یه دودول داشتی حالا نمیدونم شاید هم یه دختر ملوس باشی.
دلم مسافرت میخواد هوا حسابی خوبه و اصلا سر کار رفتن کیف نداره دیشب کلی بارون اومد
خب نی نی مراقب خودت باش دوست دارم

Monday, October 27, 2008

اولین سونوگرافی


خدارو شکر دیروز رفتم سونوگرافی و همه چیزت سالم بود خیلی خوشحال شدم

ضربان قلبت رو هم شنیدم

اینم عکس سونو شما کوچولو
خدا رو واقعا شکر میکنم که سالم هستی
دیروز توی اونجا سمیه سرابی رو دیدم اونم یه نی نی چهار ماه و نیمه داشت بیست هفته نی نی اون پسر بود خیلی خوشحال شدیم که با هم حرف زدیم و همدیگرو دیدیم
6 آبان

Sunday, October 26, 2008

تهوع


امروز 5 آبان هستش

اصلا حالم خوب نیست دیروز خونه مامان بهراد بودیم و دیشب من اصلا نخوابیدم

همه ماجرا رو فهمیدن تبریک گفتن بعد هم هی اصرار کردن که بچه پسره

بهراد میگه اسمشو بزاریم ارد

من دوست ندارم ولی فعلا چیزی نگفتم

امیدوارم که حالم خوب بشه خیلی کلافه ام
نی نی جون حالت خوب باشه تا مامانی هم حالش خوب بشه

Saturday, October 18, 2008

یکشنبه 28 مهر ماه

امروز حالم خوب نیست با اینکه حسابی خوابیدم ولی بازم خوابم می یاد ، حوصله شرکت رو ندارم
ولی خوب یه خبر خوب هم دارم مامان اینا دارن می یان
جوجو مامان بزرگ داره می یاد خوشحال باش چون همش به من و تو میرسه
خانم تقی زاده هم همش مراقبمه برام خوراکی های خوشمزه میده
دیشب همش دلم درد میکرد باد تو دلم پیچیده بود و کلافه ام کرده بود
خوب دیگه همینه باید تحمل کرد چاره ایی نیست
چهارشنبه رفتیم دکتر
دکتر باباتو راه نداد و من دوست نداشتم بعد هم تو رو با دستگاه دیدیم هنوز دیده نمیشدی
ولی دکتر گفت که حالت خوبه
تازه باید همش بخورم، همش چیزهای مقوی و خوشمزه :)

Wednesday, October 15, 2008

چهار شنبه 24 مهر

حالت تهوع دارم ، کمرم همش درد میکنه
چقدر سخته
اصلا دوست ندارم سر کار باشم همش دلم میخواد برم بیرون و بگردم
دوست دارم زودی روزا بگذرن
ولی خوب همین انتظار هم قشنگه
امروز میرم دکتر باید یه عالمه سئوال ازش بپرسم.

Sunday, October 12, 2008

اولین روز


امروز بیست و یکم ماه مهره و من فهمیدم که تو وجود داری. نمیدونم که چی هستی ولی هر چی که هستی خیلی عزیزی خودت اینو میدونی؟ آره میدونی حتما حسش میکنی مطمئنم.

خوب گل من باید بگم که خیلی خوشحالم و میخوام که از خدا هم بابت این نعمتش تشکر کنم

خدایا متشکرم از اینکه زود جوابم رو دادی.

حقیقت اینه که دلم میخواد داد بزنم و به همه بگم ولی باید صبر کنم مثل همیشه

خیلی خوشحالم خیلی زیاد

باید مراقب خودم و خودت باشم
باید غذاهای مقوی بخورم ، خوشحال باشم ، پیاده روی کنم و خوب استراحت کنم